مثنوی

سرِّ حقیقت

۱۴۰۵/۰۴/۱۸ ۶

۰ رأی

از کتابِ: آوای دل

عشق‌بازی کارِ هر خودخواه نیست
چون محبت با دلش همراه نیست
هر که را در جان، سرشوری بود
بر دلش از لطفِ حق نوری بود
گر که عشق و معرفت پیدا کنی
خویشتن را واله و شیدا کنی
دل اگر روشن شود از نورِ عشق
در سر افتد آتشی از شورِ عشق
این که بینی عاشقان را مستِ مست
چشمشان روشن شده بر آنچه هست
لطفِ حق گردیده است یارِشان
نیست با دنیای دیگر کارِشان
از عدالت بهره‌ور گردیده‌اند
پاک از هر گونه شر گردیده‌اند
سیرتِ زیبا که لطفی از خداست
بهرِ آنان مایهٔ لطف و صفاست
دیگران را همچو خود دارند دوست
در پیِ مغزند، نی در فکرِ پوست
خودپرستان زین صفا دورند، دور
در حقیقت جملگی کورند، کور
ای خوشا آنان که عاشق گشته‌اند
بر صفاتِ عشق فائق گشته‌اند
عمرِ آنان تا ابد پاینده است
نورِ حق بر جانشان تابنده است
تا مرا، مسعود، عشق آمد به سر
گشتم از سرِّ حقیقت باخبر

معنی شعر

این شعر درباره حقیقت عشق و سیر و سلوک عرفانی است. شاعر بیان می‌کند که عشق حقیقی نصیب انسان‌های خودخواه نمی‌شود؛ زیرا عشق با ایثار، فروتنی و محبت همراه است، نه با خودپرستی و غرور.

او معتقد است هر کس دل خود را با عشق، معرفت و نور الهی روشن کند، از لطف خدا بهره‌مند می‌شود، عدالت، مهربانی و صفای باطن را در وجود خود پرورش می‌دهد و به جای توجه به ظاهر دنیا، حقیقت و باطن امور را می‌بیند. در مقابل، خودپرستان از این نور محروم‌اند و هرگز حقیقت را درک نمی‌کنند.

در پایان، شاعر اعتراف می‌کند که عشق، پرده از راز حقیقت برای او برداشته و او را به شناختی عمیق‌تر از زندگی و معنویت رسانده است.