عاشقی دیدم ز هجر یار خود خون می گریست
آه سر می داد و با حالی دگرگون می گریست
آه سر می داد و با حالی دگرگون می گریست
گفتم این آه و فغان از چیست گفتا ای خبر
بهر عذرا، وامق آزرده دل چون می گریست
بهر عذرا، وامق آزرده دل چون می گریست
عشق شیرین در دل فرهاد آتش بر فروخت
کز شرارش روز و شب در دشت و هامون می گریست
کز شرارش روز و شب در دشت و هامون می گریست
شهره شد قیس بنی عامر میان عاشقان
هر کجا لیلی قدم بگذاشت مجنون می گریست
هر کجا لیلی قدم بگذاشت مجنون می گریست
خواستم تا شرح حال عاشقان سازم غزل
دیدم از فرط غم و اندوه مضمون می گریست
دیدم از فرط غم و اندوه مضمون می گریست
سرخی چشم کبوتر هیچ می دانی ز چیست
نامه ام می برد و بر حال دلم خون می گریست
نامه ام می برد و بر حال دلم خون می گریست
بس که مسعود از غم بی همزبانی شکوه داشت
وقت گفتن گوشه ای تنها و محزون می گریست
وقت گفتن گوشه ای تنها و محزون می گریست
معنی شعر
این غزل روایتی است از رنج و درد عاشقان در طول تاریخ. شاعر با دیدن عاشقی که از هجر یار خون میگرید، به یاد داستانهای عشق افسانهای میافتد: وامق و عذرا، فرهاد و شیرین، مجنون و لیلی. او میخواهد این حال عاشقان را در غزلی بیان کند، اما خود مضمون شعر نیز از شدت غم گریان است. در بیت پایانی، شاعر (مسعود سعد سلمان) به غربت و تنهایی خود اشاره میکند که از نبود همزبان و یار، تنها و محزون است و میگرید. این غزل نشان میدهد که عشق و اندوه آن، سرنوشت همه عاشقان از دیرباز تاکنون بوده است.