از دست عزیزان چه بگویم گله ای نیست
گرهم گله ای هست مرا حوصله ای نیست
گرهم گله ای هست مرا حوصله ای نیست
دل رفت به زنجیر غم سلسله مویی
بهرمن دیوانه جزاین، سسله ای نیست
بهرمن دیوانه جزاین، سسله ای نیست
از دوست بپرسید چرا لطف ندارد
بیگانه اگر رنج دهد مسئله ای نیست
بیگانه اگر رنج دهد مسئله ای نیست
غافل مشو ای دل دمی از قافلة عشق
برکعبة مقصود جز این، قافله ای نیست
برکعبة مقصود جز این، قافله ای نیست
این قدر میازار دل خلق خدا را
دربین تو و مرگ چنان فاصله ای نیست
دربین تو و مرگ چنان فاصله ای نیست
در دشت و دمن زاغ و زغن نغمه گرانند
اینجا اثر از غلغلة چلچله ای نیست
اینجا اثر از غلغلة چلچله ای نیست
مسعود که عمری ره عشق توبه سربرد
ای دوست به جز مهر تو او را صله ای نیست
ای دوست به جز مهر تو او را صله ای نیست
معنی شعر
این غزل، سفر عاشق را در راه عشق و رنجها و دلبستگیهای او به یار مینمایاند. شاعر از آغاز میگوید از جفای عزیزان شکایتی ندارد، زیرا توان شکوه کردن نیست و دل به زنجیر غم عشق گرفتار است. او تأکید دارد که اگر بیگانه رنجی برساند مهم نیست، اما درد از آن است که دوست لطف ندارد. سپس هشدار میدهد که از قافلهٔ عشق غافل نشوید و انسان را از آزار دیگران بازمیدارد، زیرا مرگ نزدیک است. در پایان با نام خود (مسعود) میگوید که تمام عمر در راه عشق سپری شده و جز مهر دوست چیزی برایش باقی نمانده است.