خورشید بود آیتی از پرتو رویت
تاریکی شب شمهای از سایهٔ هویت
تاریکی شب شمهای از سایهٔ هویت
هر غنچه که در باغ، لب از هم بگشاید
نقشی بود از غنچهٔ لبهای نکویت
نقشی بود از غنچهٔ لبهای نکویت
هنگام نمازم همه شب در نظر آید
محراب دو ابروی تو و قبلهٔ کویت
محراب دو ابروی تو و قبلهٔ کویت
رفتی و روانم ز تن خسته برون شد
باز آ که شوم زندهٔ جاوید ز بویت
باز آ که شوم زندهٔ جاوید ز بویت
هرگز نکشد پا ز در میکدهٔ عشق
زاهد گر از این باده به تو شد ز سبویت
زاهد گر از این باده به تو شد ز سبویت
شرمندهٔ احسانم و آزرده ز هجران
هر جا که روم چشم دلم هست به سویت
هر جا که روم چشم دلم هست به سویت
بر دام غم عشق تو گردیده گرفتار
ز آن لحظه که مسعود نظر کرد به رویت
ز آن لحظه که مسعود نظر کرد به رویت
معنی شعر
این غزل، ستایش معشوقی است که تمام زیباییهای جهان از او سرچشمه میگیرد. شاعر خورشید را بازتابی از روی معشوق و شب را سایهای از هویت او میداند. غنچههای باغ تصویری از لبان معشوق و ابروان او محراب نماز عاشق است. در فراق معشوق، جان شاعر از تن رفته و تنها با بوی او زنده میماند. حتی زاهد نیز در میکدهٔ عشق او مست شده است. شاعر که از احسان معشوق شرمنده و از هجرانش آزرده است، از همان نخستین نگاه در دام عشق او گرفتار شده و همواره دل به سوی او دارد.