بگذارید مرا با دل دیوانۀ خویش
تا کنم خون دل خویش به پیمانۀ خویش
تا کنم خون دل خویش به پیمانۀ خویش
طایر قدسم و در گلشن جان پرزدهام
منت از کس نپذیرم که خورم دانۀ خویش
منت از کس نپذیرم که خورم دانۀ خویش
پیش دونان سر تعظیم نیاریم فرود
سربلندیم از این همت مردانۀ خویش
سربلندیم از این همت مردانۀ خویش
سیر گلزار و چمن در بر ما خوش نبود
تا که آسوده نشستیم به کاشانۀ خویش
تا که آسوده نشستیم به کاشانۀ خویش
گر ببخشید به ما جان، جهان را یکسر
نپذیریم به جز دلیر جانانۀ خویش
نپذیریم به جز دلیر جانانۀ خویش
گر که راهی به جز از خیر خلایق باشد
نگذاریم برون پای خود از خانۀ خویش
نگذاریم برون پای خود از خانۀ خویش
غزل نغز تو مسعود چه شیوا شده است
تا که گفتی سخنی از دل دیوانۀ خویش
تا که گفتی سخنی از دل دیوانۀ خویش
معنی شعر
این غزل سرودۀ مسعود سعد سلمان، سرایش خودکفایی، عزت نفس و استقلال روحی است. شاعر با زبانی پرشور اعلام میکند که به دل دیوانه و عشق خویش وفادار است و حاضر نیست در برابر دونان و ناکسان سر فرود آورد. او خود را طایر قدسی میداند که از هیچکس منت نمیپذیرد و به دانۀ خود بسنده میکند. شاعر تأکید دارد که جز معشوق دلیر خود، هیچ چیز را نمیپذیرد و تا راه خیر و نیکی به خلق است، پایش را از خانۀ خویش بیرون نمیگذارد. این غزل سرشار از عزت نفس، ایستادگی و وفاداری به اصول و عشق است.