غزل

ارزش عمر

۱۴۰۵/۰۴/۱۴ ۳۳

۰ رأی

از کتابِ: آوای دل

حیف این عمر گرانمایه که رفت از دستم
وای بر عالم پیری که بر او پیوستم
پیر گردیدم و شد قامت من همچو کمان
حیف از این تیر که گردیده رها از شستم
بود سرمایه مرا، لیک نبردم سودی
چون که بر سود و زیان دل خود پابستم
پی نبردم که چرا آمده‌ام در عالم
یا چرا می‌روم و با که بود پیوستم
نفس سرکش ندهد فرصت اندیشه مرا
که بدانم به کجایم چه کسم چون هستم
حاصل عمر چه آمد به کف از سود و زیان
جز شب و روز که روح و تن خود را خستم
تا که مسعود، شدم با خبر از ارز عمر
دگر از قید علایق به جهان وارستم

معنی شعر

شاعر با حسرت و درد دل از گذر عمر و رسیدن به پیری می‌گوید و از دست دادن زمان گرانبهای جوانی را تأسف می‌خورد. او از قامت خمیده‌اش به عنوان نشانه پیری یاد می‌کند و اظهار می‌دارد که در طول عمر هیچ سود معنوی نبرده و دلش به سود و زیان دنیوی مشغول بوده است. شاعر نمی‌داند چرا به دنیا آمده و به کجا می‌رود، و نفس اماره به او فرصت تفکر نداده است. در پایان، وقتی به ارزش واقعی عمر پی برده، از تعلقات دنیوی رها شده و در مقام تخلص از نام خود (مسعود) نشان می‌دهد که اکنون به سعادت واقعی رسیده است.