من از مصاحبت دوست آنقدر شادم
که میرود همه غمهای خویش از یادم
که میرود همه غمهای خویش از یادم
به جان دوست چو بینم رفیق را دلتنگ
پریشخاطر و افسردهحال و ناشادم
پریشخاطر و افسردهحال و ناشادم
چو رشته مهر و وفا بود و مکتبم الفت
به غیر درس محبت نداد استادم
به غیر درس محبت نداد استادم
نگشت خاطرم آزرده از کسی هرگز
خدا ز لطف و محبت نهاد بنیادم
خدا ز لطف و محبت نهاد بنیادم
مرا فریفته خود نکرد جاه و جلال
چو دل به مال و منال زمانه ننهادم
چو دل به مال و منال زمانه ننهادم
خوشم که خنجر وجدان نمیزند نیشم
کنم سپاس که از قید و بند آزادم
کنم سپاس که از قید و بند آزادم
نه خاطری ز من آزرده گشت در دوران
نه کس شنید ز بود و نبود فریادم
نه کس شنید ز بود و نبود فریادم
به کوه عشق چنان تیشه میزنم مسعود
که عاشقان همه خوانند همچو فرهادم
که عاشقان همه خوانند همچو فرهادم
معنی شعر
شاعر در این غزل از شادی مصاحبت و دوستی سخن میگوید که چنان او را خوشحال ساخته که همه غمهایش را فراموش کرده است. او مکتب عشق و محبت را آموخته و از استاد خود جز درس مهر و وفا چیزی نیاموخته. شاعر افتخار میکند که هرگز کسی را نرنجانده و دل به مال و جاه دنیا نسپرده است. او با وجدانی آسوده و آزاد از قید و بند زندگی میکند و در پایان، خود را چون فرهاد در عشق معرفی میکند که با تیشه بر کوه عشق میکوبد تا نامش ماندگار شود.