ز بس از سوز هجران ناله هر شب تا سحر کردم
تمام خلق عالم را ز راز خود خبر کردم
تمام خلق عالم را ز راز خود خبر کردم
چه شبها کز غم هجر تو خواب از دیده بیرون شد
به تنهایی فغان و ناله از سوز جگر کردم
به تنهایی فغان و ناله از سوز جگر کردم
چنان داغ فراقت برد گلشن را ز یاد من
که همچون مرغ دور از آشیان سر زیر پر کردم
که همچون مرغ دور از آشیان سر زیر پر کردم
ره و رسم محبت را چنین آموخت استادم
جفا هرچند دیدم مهربانی بیشتر کردم
جفا هرچند دیدم مهربانی بیشتر کردم
به راه عشق غیر از دیدن آن خوبتر از جان
ز هر خواهش که در دل داشتم صرفنظر کردم
ز هر خواهش که در دل داشتم صرفنظر کردم
مکن نومید من از دریای لطف خویشتن هرگز
که چون مسعود عمری از فراقت ناله سر کردم
که چون مسعود عمری از فراقت ناله سر کردم
معنی شعر
این غزل بیان درد و رنج عاشقی است که در فراق معشوق جان میدهد. شاعر میگوید از شدت سوز هجران، هر شب تا صبح ناله و شیون کرده و همه جهانیان را از حال خود آگاه ساخته است. شبهای بیشماری از غم فراق بیخواب مانده و تنها فغان کرده است. داغ فراق چنان او را فرسوده که همچون پرندهای دور از آشیان، سر زیر بال پنهان کرده است. با وجود جفاهای معشوق، به راه عشق و مهربانی پایبند مانده و جز دیدار یار، از همه خواستهها چشم پوشیده است. در پایان از معشوق میخواهد او را نومید نسازد، چرا که عمری را در ناله و فراق سپری کرده است.