فراموش کردی خطاپوشیم
که دادی به دست فراموشیم
که دادی به دست فراموشیم
جدایی ز چشم سیه مست تو
نشاندست هر شب به مینوشیم
نشاندست هر شب به مینوشیم
لبم آنچنان از سخن بسته شد
که خلقند حیران ز خاموشیم
که خلقند حیران ز خاموشیم
دلم مست عشق است ای مدعی
چرا خرده گیری به مدهوشیم
چرا خرده گیری به مدهوشیم
غلام توام ز آستانت مران
که دلشاد زین حلقهدرگوشیم
که دلشاد زین حلقهدرگوشیم
دل و دین به عشق تو دادم ز کف
ببین از دو عالم نظرپوشیم
ببین از دو عالم نظرپوشیم
مگر خود ز مسعود رنجیدهای
که دادی به دست فراموشیم
که دادی به دست فراموشیم
معنی شعر
این غزل شرح حال عاشقی است که معشوق او را فراموش کرده، در حالی که خود عاشق بخشنده و گذشتگر بود. شاعر از درد جدایی از چشمان مست معشوق، هر شب به مینوشی میپردازد و از فرط عشق خاموش شده تا مردم از سکوتش در شگفتاند. او به مدعیان عشق میگوید که دلش مست عشق واقعی است و نباید به مستی او خرده بگیرند. شاعر خود را غلام معشوق میداند و از حلقه بندگی در گوش خود شاد است، دل و دین را در راه عشق از دست داده و از دو جهان چشم پوشیده است، و در پایان با حسرت میپرسد که آیا معشوق از او رنجیده که چنین او را به دست فراموشی سپرده است.