غزل

راز دل

۱۴۰۵/۰۴/۱۴ ۱۹

۰ رأی

از کتابِ: آوای دل

فراموش کردی خطاپوشیم
که دادی به دست فراموشیم
جدایی ز چشم سیه مست تو
نشاندست هر شب به می‌نوشیم
لبم آنچنان از سخن بسته شد
که خلقند حیران ز خاموشیم
دلم مست عشق است ای مدعی
چرا خرده گیری به مدهوشیم
غلام توام ز آستانت مران
که دلشاد زین حلقه‌در‌گوشیم
دل و دین به عشق تو دادم ز کف
ببین از دو عالم نظرپوشیم
مگر خود ز مسعود رنجیده‌ای
که دادی به دست فراموشیم

معنی شعر

این غزل شرح حال عاشقی است که معشوق او را فراموش کرده، در حالی که خود عاشق بخشنده و گذشتگر بود. شاعر از درد جدایی از چشمان مست معشوق، هر شب به می‌نوشی می‌پردازد و از فرط عشق خاموش شده تا مردم از سکوتش در شگفت‌اند. او به مدعیان عشق می‌گوید که دلش مست عشق واقعی است و نباید به مستی او خرده بگیرند. شاعر خود را غلام معشوق می‌داند و از حلقه بندگی در گوش خود شاد است، دل و دین را در راه عشق از دست داده و از دو جهان چشم پوشیده است، و در پایان با حسرت می‌پرسد که آیا معشوق از او رنجیده که چنین او را به دست فراموشی سپرده است.