غزل

بی‌پروا

۱۴۰۵/۰۴/۱۴ ۱۲

۰ رأی

از کتابِ: آوای دل

اگر خاک در میخانه‌ام من
چرا منعم کنی دیوانه‌ام من
شدم تا ساکن کوی خرابات
به هر ناآشنا بیگانه‌ام من
بیا دلاله‌گون جام لب یار
هواخواه لب پیمانه‌ام من
گدای ره‌نشین کوی عشقم
ز جان دیوانه جانانه‌ام من
به یک پر سوختن از پا نیفتم
که بی‌پرواترین پروانه‌ام من
من آشفته‌دل هستم پریشان
اسیر زلف آن دردانه‌ام من
بده ساقی مرا جام لبالب
که رسوای در میخانه‌ام من
از آن شادم که چون مسعود عمری است
چو گنجی در دل دیوانه‌ام من

معنی شعر

این غزل در سبک عاشقانه و عرفانی، داستان شیفتگی بی‌پروای شاعر در میخانه‌ی عشق است. شاعر خود را خاک در آستان میخانه می‌داند و با افتخار عاشق دیوانه‌ای خطاب می‌کند که در کوی خرابات جای گرفته و نزد همه بیگانه شده. او جام شراب عشق را با شور می‌طلبد، خود را گدای راه کوی عشق و اسیر زلف معشوق می‌خواند، و همچون پروانه‌ای بی‌پروا، حاضر به سوختن در آتش عشق است. در بیت پایانی با تخلص «مسعود»، شادی خود را از داشتن این عشق دیوانه‌وار همچون گنجی گرانبها بیان می‌کند.