بر دل پر امید من عشق تو زد جوانهای
کز اثرش به هر نفس سازکنم ترانهای
کز اثرش به هر نفس سازکنم ترانهای
میرود از نگاه تو از تن خسته جان من
تا که برای تیر تو گشته دلم نشانهای
تا که برای تیر تو گشته دلم نشانهای
تا شدهای مقیم دل رفته ز کف قرارمن
مانده ز آتش غمت در دل من زبانهای
مانده ز آتش غمت در دل من زبانهای
بار غمت فزون شده راه به خود نمیبرم
بسکه دل از برای تو جسته ز من بهانهای
بسکه دل از برای تو جسته ز من بهانهای
خانه به خانه میروم در پی جستجوی تو
تا که دهد کسی مرا از تو مگر نشانهای
تا که دهد کسی مرا از تو مگر نشانهای
ناز تو و نیاز من ورد زبان خلق شد
عشق من و تو عاقبت شد به جهان فسانهای
عشق من و تو عاقبت شد به جهان فسانهای
طایر دل بود غمین همچو بصیری حزین
تا تو نیایی از سفر سرندهد ترانهای
تا تو نیایی از سفر سرندهد ترانهای
معنی شعر
این غزل، داستان عاشقی است که در جستجوی معشوق خویش، خانه به خانه میگردد. شاعر با زبانی صمیمی و پرشور، از عشقی میگوید که چون جوانه در دل او روییده و هر لحظه او را به سرودن ترانههای عاشقانه وا میدارد. معشوق در دل او ساکن شده و آرامش را از او گرفته است. او دلش را هدف تیر عشق ساخته و حاضر است جانش را نیز فدا کند. غم عشق بر او غالب شده تا آنجا که راه خود را گم کرده و داستان عشقشان بر سر زبانها افتاده است. در بیت پایانی، شاعر خود را به بصیری حزین تشبیه میکند که پرنده دلش تا بازگشت معشوق از سفر، ترانه نمیسراید.