تو همزمان من و یادگار عهد شبابی
تو همچو نشئهٔ آرامبخش جامِ شرابی
تو همچو نشئهٔ آرامبخش جامِ شرابی
هزار حرف به دل داری و خموش نشستی
اگرچه سوزهٔ صد دفتر و هزار کتابی
اگرچه سوزهٔ صد دفتر و هزار کتابی
تو شور و حال غزلهای عاشقانه و نغزی
نوای دلکش و عشرتفزای جنگ و رباب
نوای دلکش و عشرتفزای جنگ و رباب
چنان درخت بدل و دیده نقش بسته که هر شب
به سینه آتش سوزندهای، بدیده چو آبی
به سینه آتش سوزندهای، بدیده چو آبی
تو دلبری و حبیبی و مونسی و انیسی
نگهدار دل بیقرارم از تب و تابی
نگهدار دل بیقرارم از تب و تابی
مرا نیاز به گفت و شنود با تو نباشد
که هر نگاه تو گوید به هر سؤال، جوابی
که هر نگاه تو گوید به هر سؤال، جوابی
صفای روح به مسعود دادهای ز عنایت
نجاتبخش تن خستهام ز رنج و عذابی
نجاتبخش تن خستهام ز رنج و عذابی
معنی شعر
این شعر خطاب به معشوق یا محبوبی است که همزمان یار و یادگار دوران جوانی شاعر بوده و همچون شرابی آرامبخش است. شاعر او را توصیف میکند که هزاران سخن در دل دارد اما خاموش است، با اینکه درونش پر از عشق و احساس است. این محبوب مانند درختی در دل و دیده شاعر نقش بسته و شبانگاهان آتش در سینه و اشک در چشمان او برمیانگیزد. شاعر او را یار، دلبر، مونس و انیس خود میداند که دلش را از اضطراب نگه میدارد. میان آنها ارتباطی ژرف و بینیاز از سخن است، چنان که هر نگاه پاسخ هر سؤالی را میدهد. در پایان شاعر از این محبوب که صفای روح را به او ارزانی داشته و او را از رنج و عذاب نجات بخشیده، سپاسگزار است.