خود در آیینه نظر کن گاهی
تا ببینی که توئی یا ماهی
تا ببینی که توئی یا ماهی
گل عذاری، صنمی، سیمبری
دل من با تو ره کوتاهی
دل من با تو ره کوتاهی
تا نسوزد دل تو، میترسم
که شب از سینه برآرم آهی
که شب از سینه برآرم آهی
در ره عشق تو لرزم چه کنم
در گذرگاه نسیمی گاهی
در گذرگاه نسیمی گاهی
کن به مسعود نظر از سر مهر
که به غیر از تو ندارد راهی
که به غیر از تو ندارد راهی
معنی شعر
شاعر از معشوق میخواهد که در آیینه نگاه کند تا خود زیباییاش را ببیند که چون ماه است. او وصف میکند که معشوق گونههای گلگون و چهرهای بتوار و اندامی سیمین دارد. شاعر از آه کشیدن در شب هراس دارد مبادا دل معشوق بسوزد. او در راه عشق میلرزد و چون نسیمی ناپایدار است. در پایان، از معشوق میخواهد که به مسعود (تخلص شاعر) نگاهی مهربانانه بیندازد، چرا که جز او راهی برای او باقی نمانده است.