چنان ز باده توحید شاد و سرمستم
که نیست باورم از شوق در جهان هستم
که نیست باورم از شوق در جهان هستم
از آن زمان که به عشق نگار دل بستم
به یک کرشمه ساقی ز قید جان رستم
به یک کرشمه ساقی ز قید جان رستم
غنی شدم به نگاهی اگر تهی دستم
غنی شدم به نگاهی اگر تهی دستم
غنی شدم به نگاهی اگر تهی دستم
بیا به میکده و باده نوش با یاران
دم از پیاله مزن جز به بزم میخواران
دم از پیاله مزن جز به بزم میخواران
به شیخ شهر مگو راز چشم دلداران
رموز عشق نباشد به دست هشیاران
رموز عشق نباشد به دست هشیاران
من این معامله دانم که روز و شب مستم
من این معامله دانم که روز و شب مستم
من این معامله دانم که روز و شب مستم
به من مگو که ز سوزش کباب از چه شدی
به راه عشق اسیر عذاب از چه شدی
به راه عشق اسیر عذاب از چه شدی
ز هجر او به چنین پیچ و تاب از چه شدی
ز من مپرس که مست و خراب از چه شدی
ز من مپرس که مست و خراب از چه شدی
از او بپرس که داد این پیاله در دستم
از او بپرس که داد این پیاله در دستم
از او بپرس که داد این پیاله در دستم
چو پا به روز نخستین نهادهام به جهان
نشان عشق و جنون بوده در دلم پنهان
نشان عشق و جنون بوده در دلم پنهان
ز شوق دیدن جانان گذشتهام از جان
میان ما و تو زاهد بس است این برهان
میان ما و تو زاهد بس است این برهان
تو دست بند هوا من به عشق پا بستم
تو دست بند هوا من به عشق پا بستم
تو دست بند هوا من به عشق پا بستم
به چشم دل چو فکندم نظر بر این آفاق
ز روی خلق عیان بود آیت خلاق
ز روی خلق عیان بود آیت خلاق
ز جان به جلوهٔ تابان او شدم مشتاق
به یک نظاره بدادم به دو جهان سه طلاق
به یک نظاره بدادم به دو جهان سه طلاق
ز قید چهار عناصر چو عارفان رستم
ز قید چهار عناصر چو عارفان رستم
ز قید چهار عناصر چو عارفان رستم
ز پنج حس و از این شش جهان و هفت جحیم
به هشت جنت و دوزخ ز صدق وارستم
به هشت جنت و دوزخ ز صدق وارستم
کجاست چاره مگر بر ادارهٔ او تسلیم
که اوست قادر و منان و در خور تکریم
که اوست قادر و منان و در خور تکریم
به هر که قدر تواناییاش کند تقسیم
ز پنج حس و از این شش جهان و هفت جهیم
ز پنج حس و از این شش جهان و هفت جهیم
به هشت جنت و دوزخ ز صدق وارستم
به هشت جنت و دوزخ ز صدق وارستم
به هشت جنت و دوزخ ز صدق وارستم
گرفته جلوهٔ رویش مقام مطلق را
ربوده مهر جمالش رفاه رونق را
ربوده مهر جمالش رفاه رونق را
کشید خامهٔ مسعود نقش اسبق را
ز نه رواق و ده و امام بر حق را
ز نه رواق و ده و امام بر حق را
شفیع دو دی و اصحاب حال دانستم
مرحوم حسین دودی
مرحوم حسین دودی
معنی شعر
این غزل بیان مستی عرفانی از باده توحید و عشق الهی است. شاعر چنان در شور و حال عشق است که باورش نمیشود در این جهان مادی باشد. او از همان آغاز خلقت، نشان عشق و جنون در دل داشته و با یک نگاه معشوق، از همه چیز بینیاز شده است. شاعر از مخاطب میخواهد درباره رازهای عشق با شیخ ظاهربین سخن نگوید، زیرا هشیاران این رمز را درک نمیکنند. او فریاد میزند که از او نپرسید چرا عاشق و مست شده، بلکه از معشوق بپرسید که چرا این جام عشق را در دستش داده. در پایان، تفاوت میان عارف و زاهد را با این برهان روشن میکند که زاهد اسیر هواهای نفسانی است، اما عارف خود را در بند عشق حقیقی کرده است.