ای ساقی مهسیما ای باخبر از دلها
یکدم نشوی جویا از حال من شیدا
یکدم نشوی جویا از حال من شیدا
برخیز و بده ساغر پر کن قدحی دیگر
تا زآن می وجد آور مستانه کنم غوغا
تا زآن می وجد آور مستانه کنم غوغا
مستم کن و راهم ده تأثیر به آهم ده
از لطف پناهم ده تا راه کنم پیدا
از لطف پناهم ده تا راه کنم پیدا
هجر زِ خِ جانانم آتش زده بر جانم
میکوش به درمانم خود عقدهٔ دل بگشا
میکوش به درمانم خود عقدهٔ دل بگشا
با عشق تو سرمستم بی مهر تو پابستم
برگیر کنون دستم بنما نظری ما را
برگیر کنون دستم بنما نظری ما را
دل از تو شود خشنود شاد از تو شود مسعود
وز رحمت معبود گردد سخنم شیوا
وز رحمت معبود گردد سخنم شیوا
معنی شعر
این شعر خطابی است عاشقانه و عارفانه به ساقی که نماد یار یا مراد معنوی است. شاعر از ساقی میخواهد که یکبار از حال دل شیدای او جویا شود و با دادن می عشق و وجد، او را به سرمستی و غوغا برانگیزد. آتش هجران جان او را سوخته و درخواست دارد که راهی به وصال یافته و گره دل بگشاید. شاعر بدون مهر او پابسته است و از او میخواهد دستش را بگیرد و نظری به او بیفکند. در پایان بیان میکند که خشنودی و شادی او از آن ساقی است و به رحمت معبود، سخنش شیوا و دلنشین خواهد شد.
پیشنهادی
اشعار مرتبط
سرودههای عرفانی
مست تولا
عاشق و شیدای توام یا علی ✦ غرق تمنای توام یا علی
بر سر سودای توام یا علی ✦ سرخوش صهبای توام یا علی
مشکل گشا
ای آن که بر ما مشکل گشایی ✦ ملک جهان را فرمانروایی
هم کردگار ارض و سمایی ✦ هم دستگیر هر بینوایی
مقصد مسعود
عاشق جانانه شدم ✦ با همه بیگانه شدم ✦ عازم میخانه شدم
رفتم و دیوانه شدم