اشعار
جلوهی معشوق
درنظر، حسن تو ظاهر شد و دل راز دو برد
صبر و آرام و قرار از من شیدا از دو برد
دل بیمار
رفع درد دل بیمار به می باید کرد
وادی عشق و جنون یکسره طی باید کرد
معراج دل
اسیر عشق او دامان هر دلبر نمیگیرد
حقیقتپیشه از مهر خدا دل بر نمیگیرد
میکدهٔ عشق
خورشید بود آیتی از پرتو رویت
تاریکی شب شمهای از سایهٔ هویت
شب هجران
دل از بیتابی غمها به خود پیچید چون مویت
نمیبیند قراری بهر خود غیر از سر کویت
قصهٔ دل
قصهٔ دل شرح هجران من است
داستان درد پنهان من است
می عشق
اگر ای عشق زدامان تو بردارم دست
به کمند که سپارم دل معشوق پرست ؟
دل پاک
مستی از پای درافتادن و مدهوشی نیست
نشئة عاشق صادق زقدح نوشی نیست
ره عشق
از دست عزیزان چه بگویم گله ای نیست
گرهم گله ای هست مرا حوصله ای نیست
قافلهٔ عمر
نفسی گر بتوای دوست مرا دسترس است
لذّت عمر من خسته همان یک نفس است
حاصل عمر
دلم از آه جگر سوز کباب است کباب
دیده از هجر تو پیوسته پرآب است پرآب